|
آیینه های خیال در «آیینه های خیال» تصوّر حقیقت منعکس است نه تصویر واقعیت!
| ||
|
وصل
بهار است و گل و سبزه زار از چــه
بگوییــــم که «فصل بهار» فصل،
جــدایی بود و لیـک وصل معــنی
آن هــست: حضـور و کنار چــشم
گشــایید و ببینــید نیـک بـر
دمن و دشـت، یمــین و یــسار دامن
صــحراست پر از ضیــمران دسته
ی گل هاست به هر کوهــسار جَیــب
هوا پر ز دُر و گوهـر است بر
همــگان کـــرده کَرَم را نثــــار شــامه
نواز است نسیـــم صبـــا چـون
که برد خوانچـه ی مشک تتار برق
تجـلّی ست به لـب
های گل شبنـــم
معنی اسـت به چشــم غبار آتـش
موسـی ست به جان درخت یا
که شـــکوفه اســت بــه دارِ اَنـار عیسـی
مریــم که بــزاد از درخت داد بــه
ریحــــان همــه روح بهار باغ و
گلـــستان خلــیلی چـه بود جـــز که
عـــنایات خـداونـدگار این
همـــه گفتیــــم و بـگوییم باز حرفــی
ازین دســت، هـزاران هـزار لیک یکی
نکتــه ی سر بســـته دان
کـــز اثــرش ماه شـــود ســایه دار نکته
همیـن اسـت که دانــی یقـین
وصـل
بهــار اســت نــه فصـل بهار چون که
بهاران همه وصل گل است وصل خـدا
جــوی به هـر روزگار
[ چهارشنبه 2 فروردین 1391 ] [ 08:56 ق.ظ ] [ علی صالح پور ]
نماز خاستن ات را بر دوش چمدان هایت
می گذارم و می خواهم به سنگینی دعاهای من به آسمان مسدودی که تا افق های دور و تا روزنه های کور سر کشیده است واپس
نشینی از این عزم بی مهار با من بمانی، هرچند بی قرار و سفر را در خویش و بی خویش آغاز کنیم ره توشه را امّا در بقچه ای بگذاریم که با
هر گشودنی، فتح
فتوحی و عیش صبوحی شود پدید. آغاز راه ما در فصل
عاشقی است -هنگام
بوستان با وصل
دوستان. [ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 10:56 ب.ظ ] [ علی صالح پور ]
دل سودا زده را بهت
یک خاطره از پای فکند. کس ندارد تقصیر؛ هیچ کس هم مجرم نیست.
راستی یادم رفت: در حوالی
دل مردهی من دشنه
ای خون آلود، دیده
شبگرد زمان که به
دست گل یخ رنگی
از توطئه داشت. [ شنبه 20 اسفند 1390 ] [ 06:59 ب.ظ ] [ علی صالح پور ]
آفتاب سرد صبح زرین و فریبنده
و خجول از بی کجا و بی چرا در اندوهی بی انتها از راه می رسد. در اتفاق سپید شبانه، او لبریز میشود از وهم ناگهان، از زخم های کهنه و افسرده در زمان ناچیز می شود چون قطره در دل دریای بی کران، چون مرده در کفن سرد انتظار. اینک خطوط درهم بی اختیار یخ بی هیچ جنبشی در دست های زرد اوست در چشم خیس و خشک
من اما بی رنگ
و رو ترست خورشید
سرد صبح خورشید
زردروی من. [ جمعه 5 اسفند 1390 ] [ 03:44 ب.ظ ] [ علی صالح پور ]
باران! ای الههی شعرهای خیس من ای شهزاده شهر خیالات دور و دیر باران! تو در ترنّم ساده ی بی رنگ خویش در تبسّم موّاج برکه ها آنجا که درختان احساس آب می خورند، آنجا که بادبادک ها در فضای خالی دلم تاب می خورند، آنجا که شور کودکانه با سرشک آسمانی ات ترانه ی «باز باران...» را ساز می کند، باران! تو و تنها تو یی که دلم را و تنهایی ام را از شوق شکفتن از حسّ بودن و از آرزوی عشق، سر شار می کنی. باران! دست های لطیفت -آن دست های اثیری را - که در رقصی موزون و بی سکون گونه های زردم را می نوازد، به من ببخش و این گندمزار خشکیده را به طراوتی دوباره سبز کن. و بهار را در من -آینه در آینه - تکرار کن. دست های پر شکوفه ات، باغ را بهار را و مرا – که آخرین روز زمستانم و آخرین فصل سرد تنهایی- ارزانی باد. باران! مرا از یاد مبر مرا در فراموشی -در قحط سال حادثه- در بیابان طلب، از یاد مبر... باران! امروز دیگرگونه بوده ای و بهار را نه چونان نشانه ای كه بسان بهانه ای گریسته ای و موج را تا اوج تا بی كرانگی تا مرزهای مبهم اندیشه تا فضای خالی خیال بركشانده ای. و من، مبهوت و ناشكیب چون تخته پاره ای كه از شوم حادثه ای برجای مانده است در حجم خیس تو در خویش رفته ام نا «بـود» گشته ام باران! اكنون بخوان مرا! با صوت دلنشین با نم نم خوشت با نغمه های پاك باران! بخوان مرا از خود بدان مرا زیرا در این «شدن» من خویشتن نیم یك قطره گشته ام چون قطره قطره ات بی رنگ گشته ام. [ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 09:55 ب.ظ ] [ علی صالح پور ]
چشم هایت، و نگاه
دیگری -که نگاه
دیگری است- خنده
ای از جنس آب خنده
ای با نقش لب روی
شیشه در اوج
تب. [ سه شنبه 4 بهمن 1390 ] [ 04:33 ب.ظ ] [ علی صالح پور ]
زیر باران روی بوم می کشم نقشی سیاه از زندگی - این چه نقش است؟ - نقش شوم! نقش آن دیو سیاه شاخدار با دو دندانی که دارد رنگ خون. - این همه تلخ و عبوس و پر هراس! - آری آری ناگزیرم من اسیرم روزها در زیر باران شب درون باتلاقی از خیالات عفن این چنین باید کشم دردی از این نقشها نقشی از آن دردها - چیست نقش درد از چه باید ناگزیر این نقش ها را نقش کرد؟ ما مگر کاری نداریم جز که غم؟ - کارها داریم ما، اما.... ولی .... - از چه امّا....؟ آن چنان که گفتهاند: غیر مرگ و نیستی، چاره دارد هرچه هست. - راست می گویند مرگ را هم چاره هست... امّا... چه سخت! درد را ... لیکن اصولاً چاره نیست حتی فراموشی ندارد درد نیز ناگزیرم، ناگزیری ... ناگزیرانیم بی تردید و شک باید هر روز و شب زیرباران روی بوم نقشی از تکرار باید نقش کرد نقشی از دیوسیاه دردها نقشی از کابوس این شبگردها و... [ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 10:30 ب.ظ ] [ علی صالح پور ]
ای آن که توئی بهانه ی عشق گلبانک غـزل،
ترانـه ی عشق چون صبــح امید و آرزویی در تیـــرگی
شبــانه ی عشق دوران خرد گذشته دیری است اینک من واین
زمانه ی عشق مهتاب شبــی به ساحـل غـم گفتـی به دلم فسانه ی عشق حاشا که ســر از درت بتابم کانجا
بــوَدَم ستـانه ی عشق بر شاخه خشک و بی بر از تو بشکفته مــرا
جوانـه ی عشق تا روز پسیـــن عمـر عــالم همواره تویی بهـانه ی عشق [ جمعه 9 دی 1390 ] [ 12:29 ب.ظ ] [ علی صالح پور ]
دور از تو دلم از آرزو پر است و چشمانم از نرگس و نسرین و نسترن شاید خماری مستانه ی سحر چون لاله و لادن از چشمانِ دلخونِ من هرگز جدا نمی شوند [ شنبه 3 دی 1390 ] [ 09:33 ب.ظ ] [ علی صالح پور ]
در شکفتن های گل
های بهـار راز مرگی
هست پنهان هوش دار! در پـس رنگیـن کلاه
و تاج گل هست جور خشکی و بیـداد خار خنده ها را عاقبت گریانی
است نیست جز حسرت تو را پایان کار ای دل غمــدیده ی با غـم عجین! زین سخن باید تو را بس
اعتبار [ جمعه 11 آذر 1390 ] [ 06:25 ق.ظ ] [ علی صالح پور ]
|
_________________ ------------------------------- | |